قسم خورده
RSS
FreeCod Fall Hafez
باید هر لحظه از زندگی را جشن بگیری.که زنده ای ، که احساس داری ، که
بهار را می بینی
و می بویی ، که گریستی ، که خندیدی ،که به یاد می آوری، که گل سرخ را
می بینی و موسیقی
رامیشنوی ، که طعم باران را می چشی ، که عشق می ورزی و غروب را
می نگری ، که راه می روی
و...!!!
اگر سهم من از اين همه ستاره
فقط سوسوي غريبي است،
غمي نيست.
همين انتظار رسيدن شب
برايم كافيست!
کسي ديگر نمي پرسد چرا تنهاي تنهايم!!!
ومن شمع مي سوزم وديگر هيچ چيز از من نمي ماند
ومن گريان ونالانم ومن تنهاي تنهايم
درون کلبه ي خاموش خويش اما
کسي حال من غمگين نمي پرسد
و من درياي پر اشکم که طوفاني به دل دارم
درون سينه ي پرجوش خويش اما
کسي حال من تنها نمي پرسد
ومن چون تک درخت زرد پاييزم
که هر دم با نسيمي ميشود برگي جدا از او
وديگر هيچي از من نمي ماند
به كسي توجه نمي كنه از كسي خجالت نمي كشه
مي باره و مي باره
و اينقدر مي باره تا آبي شه .. آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل
آسمون بود كاش مي شد
وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي بعدش هم انگار نه
انگار كه بارشي بوده
سلام به شکسته شدن قلب مهربان و نا آرام یک مادر:
نمی دانم از کجا برایت بگویم ؟؟؟؟؟از گریه هایت یا از دل پر درد و قلب
شکسته ات که مثل خنجری است بر قلب تنهایم؟یا حرفهایی که پر از دلهره
و نگرانی است از ادامه ی زندگی ات.آه چقدر زیاد است گفتنی ها!!!! اما
خدایا من که ازت خواستم اگر چیزی شکستم دل نباشد .پس چرامن وارد
این ماجرا شدم؟؟؟؟؟ صدایم را بشنو و امشب یاری ام کن تا بیدار بمانم و
برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایش دعا کنم.
به دنیا پا نهادی درست مانند کتابی باز ساده و نا نوشته.
باید سرنوشت را خود رقم بزنی .خود و نه کس دیگر
چه کسی می تواند چنین کند؟چگونه؟چرا؟به دنیا آمده ای؟؟
همچون یک بذر زاده شده ای...
می توان همان بذر بمانی و بمیری
اما می توان گل باشی و بشکفی
می توان درخت باشی وببالی.
دستانم بوی گل می داد !
مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند.
اما هیچ کس نگفت شاید گلی کاشته باشد...
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی؟
شاید امشب سوزش این دردها را کم کنی؟
آه! باران من سروپای وجودم آتش است
پس بزن باران شاید تو خاموشم کنی؟!!
دوستت داشتم.یادت هست؟؟؟و تو گفتی کوچکی برای دوست داشتن.رفتم تا بزرگ شوم اما آنقدر بزرگ شدم که یادم رفت دوستت
دارم...
زمان زيادي نيست که اين وبلاگو ساختم.اما دوست دارم
تو اولين کسي باشي که ازش تو وبم اسم
ميبرم.کسي که اگه نيومده بود تو زندگيم الان معلوم نبود
کجاي زندگي بودم و سرنوشتم چي مي شد. و نمي تونستم تو 23
سالگي دوباره
متولد بشم و زندگي جديدي رو شروع کنم.اسم وبلاگمو
به خاطر قولي که بهت دادم گذاشتم قسم خورده که
هيچ وقت يادم نره شب آخر راو عهد و پيماني را که بستيم .اما بعضي وقتا
خيلي دلم
برات تنگ مي شه.واسه بيرون رفتنمون واسه نصيحت
کردنت واسه خنده هات واسه دعوا کردنت و...!!آه چقدر زود گذشت و همش خاطره شد.اما
حيف که مال من نبودي و بايد مي رفتي.ازت به خاطر
لطفي که نسبت به من داشتي ممنونم .لطفي که هيچ
دوستي در حقم نداشته.هر چند که خيلي تنهام ولي يادت هميشه باهامه.
اميدوارم تو هم منو فراموش نکني.هميشه به يادتم ودوست دارم.
انواع کـد هاي جديد جاوا تغيــير شکل موس